نقطه سر خط که می گویند کجاست؟
دلم گاهی همانند مرغکی تنها که دلیگر از زمین و زمان است و گاهی چون نگار هزار ساله ای که ریشه در آفتاب سوزان رویا دارد پنجره ی دنیا را نظاره گر است ....
و با خود این چنین زمزمه می کنم که :
از بی بالیها بال پرواز ساختم تا نپذیرم که زیر تازیانه ی بی رحم روزگار و در لابه لای این همه نگاه ترحم برانگیز ضعیف خلق شد ه ام...
و به این باور رسید ه ام که نیروی لایذال الهی چنان قدرتی به من داده که خودم سرنوشتم را با قلمی از اراده و در آسمان رنگین کمان اهدافم و با یاری جستن از نیروی عقل و درایت ترسیم سازم ...
اگر دو بالم را شکستند تا نتوانم دوباره پرواز را از سر بگیرم ولی نور امید همچنان تمام سایه های یاس را در کام خود دریده ودر سرزمین احساسم دوبال از خیال واز جنس آبی رویا دارم که با آن ها فراتر از قفس که مرا در ان اسیر کرده پرواز خواهم کرد ...
گاهی کوچه های شب انگار تمامی ندارند دلم مانند قاصدکی تنها برای راه روشن ساز غزل هایم تراژدی ترین شعر زمانه را زیر لب زمزمه می کند






